تبليغاتX
♥ ♥ دوستــــــــــــانه ♥ ♥

♥ ♥ دوستــــــــــــانه ♥ ♥



نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در یکشنبه 1391/01/13 ساعت 4:8 | لینک ثابت

نایت اسکین

نایت اسکین

داستان قانون و منطق
دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت : قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهی.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست

همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشوقه

همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی.


نایت اسکین


نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در سه شنبه 1390/08/17 ساعت 16:30 | لینک ثابت |


نایت اسکین
   

 شعر یه عاشق اینترنتی

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه كه بودم

وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شكلكی زرد بخندید
یادم آمد كه شبی با هم از آن Chat بگذشتیم
Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام ننشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یك Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آریا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای كلامت
یادم آمد كه به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این Room نظر كن
Chat آئینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا كه PM ات با دگران است
تا فراموش كنی چندی از این Log Out , Room كن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترك Chat كردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet كردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم كه تو یك Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم

Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت
Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید


رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نكنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم

          

نایت اسکین  


::ادامــه مـطـلـب::
نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در چهارشنبه 1390/06/09 ساعت 1:50 | لینک ثابت |

 

          نایت اسکین

 

نجات عشق
در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق !!!
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بو
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت : ( آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟)
ثروت گفت:( نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.)
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست..
غرور گفت:( نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد)
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:( اجازه بده تا من باتو بيايم)
غم با صداي حزن آلود گفت:(آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.)
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:( بيا عشق، من تو را خواهم برد.)
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق داردعشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: (آن پيرمرد که بود؟)
علم پاسخ داد:(زمان!)

عشق با تعجب گفت:( زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟)
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: (زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است...)

        79fre00y4rdfk4mup3z3.jpg

نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در سه شنبه 1390/06/01 ساعت 1:56 | لینک ثابت |

 
نایت اسکین
 
 
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه.   
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه: 

- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …! 
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :
- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!! 
 
نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در دوشنبه 1390/05/17 ساعت 23:2 | لینک ثابت |

           http://love-story-e.mihanblog.com/post/352                   
                              
  پدر  
 شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
 
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.

پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. 
 
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
                           
 
نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در شنبه 1390/04/04 ساعت 23:35 | لینک ثابت |

bjp8s7ci493ayadq68cj.gif

دست نوازش

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي ا
ين دست چه کسي بود؟ 
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟                  

نایت اسکین


 

نوشته شده توسط Ҳsh@bn@mҲ در شنبه 1390/03/28 ساعت 18:24 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://shabnam-k.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR 20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
پروفايل مديريت
آرشيو مطالب
:BAHAR 20:

طـــراح قـــالــب

بازديد شما

بازديدها :

نوشته های پیشین
فروردین 1391
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

آرشیو موضوعی

طالع بینی چینی
حافظ
مادر
جنگ تنوری
زندگی
باغبان نیک اندیش
داستانک
×فقط عاشقان بخوانند×
به خدا چه بگویم؟
چگونه زیبا زندگی کنیم؟
موفقیت چیست؟
آیا خدایی هم هست؟
موفقیت چیست؟
عاشقـــــــانه


پیوندها
ღღ♥ღدختر عجیب(کتایون) ღღ♥ღ
ღღ♥ღآهنگ زندگی ღღ♥ღ
ღღ♥ღدر جستجوی کار(نیما) ღღ♥ღ
ღღ♥ღ!!!گاهی سکوت بلند ترین فریاد است(آنیتا) ღღ♥ღ
ღღ♥ღ nefrat ღ♥ღღ (شهاب)
ღ♥ღجدیدترین عاشقانه ها و جدیدترین لطیفه ها(حسین)ღ♥ღ
ღ♥ღباز باران با ترانه(سارا)ღ♥ღ
NO SILENTღ♥ღ
ღ♥ღتنهایی(بهزاد)ღ♥ღ
ღ♥ღکلبه احساس ما(یاس)ღ♥ღ
ღ♥ღنسیم زندگیღ♥ღ
ღ♥ღعشق اول (امیر)ღ♥ღ
ღ♥ღعاشق تنها(مسعود)ღ♥ღ
ღ♥ღتبسم سکوتღ♥ღ
ღ♥ღهمیشه بهار(سوگند)ღ♥ღ
ღ♥ღ"عسل چت"ღ♥ღ
ღ♥ღدختری از برف(سها) ღ♥ღ
ღ♥ღماه من غصه نخور(جواد)ღ♥ღ
ღ♥ღواسه دل تنهام(سارا)ღ♥ღ
ღ♥ღردپای مرگ(عزرائیل)ღ♥ღ
ღ♥ღپسر تخسღ♥ღ
ღ♥ღساده ولی خوب(مهراد)ღ♥ღ
ღ♥ღحریم عشق(آرین)ღ♥ღ
ღ♥ღو من چون تك درخت زرد پاييزم(نازنین)ღ♥ღ
ღ♥ღچشم انتظار(ارشیا)ღ♥ღ
ღ♥ღکلبه ی بارانی(محمد)ღ♥ღ
ღ♥ღلوسی در سرزمین من (آجی جونم)ღ♥ღ
ღ♥ღتک ستاره گم شده(محمد)ღ♥ღ
ღ♥ღعشق اول (امیر)ღ♥ღ
ღ♥ღدخترونه پسرونه(نگین)ღ♥ღ
●̮•ßζαcκ κiήɢ●̮•
ღ♥ღسـ ــــيـ ــاوش خـ ـيـ ـــرابـ ـــی(نرگس)ღ♥ღ
ღ♥ღکارمولیا(نسیم)ღ♥ღ
ღ♥ღسـتاره★★رویایـــی(سمیرا)ღ♥ღ
ღ♥ღیک سعید هستم (سعید)ღ♥ღ
ღ♥ღآلاچیق دخترونه(ساناز)ღ♥ღ
★☆ My teEnaGe DayS ☆★ (زهرا)ღ♥ღ
ღ♥ღوب رسمی هواداران احسان حق شناسღ♥ღ
ღ♥ღچشمه سری (ابراهیم)ღ♥ღ
ღ♥ღشبنــــــم عشق (شاهین)ღ♥ღ
ღ♥ღ (شیدا)ღ♥ღsheyda kocholo
DIFOONE•KHOONE♂♀( mahtab & alireza ღ♥ღ
ღ♥ღاین جا همه چی در همه(مرسا)ღ♥ღ
طـــراح قـــالــب

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب


 کلیک نکن..خاکستر میشوی..اینجادلی را سوزانده اند

sheyda